محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )
117
مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) ( 3 / ب ، ج ) برانگيختن قريش أنصار را به دشمنى با پيامبر و پاسخ انصار به ايشان المحبّر ، ابن حبيب ص 271 - 273 . مقابله كنيد : ابن هشام ص 298 - 299 ؛ بنگريد : ( پيمان پيشين 2 / الف - ب ) . هنگامى كه پيامبر خدا به مدينه آمد ، ابو سفيان بن حرب و أبيّ بن خلف جمحىّ نامهء زير را به انصار نوشتند : « پس از عنوان : بىگمان ما پيكار با هيچ يك از قبايل عرب را ناخوشايندتر از جنگ با شما نمىدانيم ، اما شما به مردى از قبيلهء ما روى آورده و پناهش دادهايد كه از نظر خاندان ، گرانمايهترين و از ديدگاه پايگاه اجتماعى ، والاترين فرد قوم ماست . روشن است كه اين رفتار ، براى شما ننگ و پستى در پى خواهد داشت . بنابراين ، دست ما را بر او بازگذاريد . اگر نيكيى در كار باشد كه ما بدان نيكبختتريم ؛ و اگر جز آن باشد ، باز سزاوارتر است كه ما آن را بر عهده گيريم » . * * * كعب بن مالك ، در پيكار أحد اين چكامه را كه در آن از دوازده تن نمايندهء انصار نامبرده است ، سرود و براى آن دو فرستاد : « أبيّ خلف را آگاه ساز كه انديشهاى پريشان و بيهوده در سر دارد ، گاه آن فرا رسيده است كه مردم به آرمانهاى خويش ، دست يابند ( 1 ) . خداوند آرزوى تو را تباه ساخت ؛ به يقين ، كارهاى مردم در كمينگاه ديد اوست ؛ و او رفتار مردمان را مىبيند و سخنانشان را مىشنود . به ابو سفيان بگوييد كه پرتو تابناك هدايت خدا ، با آمدن احمد ، به روان ما روشنى بخشيده است . از فراهم آوردن كارى كه سر آن دارى ، چشم مپوش ، در راه گردآورى سپاهى و پيكارگر ، آنچه در توان دارى به كار گير . اين را بدان ، آن روز كه اين مردم دست يارى و برادرى به هم دادند ، راه پيمانشكنى را به روى چون تويى بستند . براء و پسر عمرو ، و أسعد و رافع ، اين راه را بر تو بستند . اگر براى گشودن راهى كه سعد و ساعدى بر تو بستهاند بكوشى ، بىگمان ، منذر ، بينى تو را خواهد بريد . اگر هواى دستيابى به پيمان پسر ربيع را در سر دارى ، وى پيمان خويش را نخواهد گسست ؛ آزمنديها ، تو را آزمند نسازد و به طمع نيندازد . عباده بن صامت قوقلىّ ( 2 ) بر پيمان خويشتن است و در جايگاهى بلند ، دور از انديشهاى كه تو در راه 1 . واژهء « حان » در اينجا از أحين القوم : حان لهم أن يبلغوا ما أمّلوه . يعنى زمان آن رسيده است كه مردم ، به خواستههاى خويش ، دست يابند ، گرفته شده است ( لسان ، 13 / 136 ) . - م . 2 . اين قبيله را از آن رو به اين نام خواندهاند كه هرگاه كسى به آنان پناهنده مىگشت ، بخشى از دارايى خود را به وى مىبخشيدند و مىگفتند : « قوقل به بيثرب حيث شئت » : آن را به هر جاى شهر يثرب كه مىخواهى ببر ( ابن هشام ، 2 / 74 ) . - م .